فاصله . . .

سه شنبه ۱۳۸۵/۰۷/۱۸
فاصله اين جاده
تا خانه ای من دوگام است
فاصله تو
تا خانه اي تو
دوگام است وچند وجب
فاصله ما ، اما
تا خانه ما
هرگز!

001.JPG

وفای به عهد

سه شنبه ۱۳۸۵/۰۷/۱۸
نيمه شب روي خود را به خدا خواهم کرد
    از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و در سينه نفس مي باشد
    بر عهد تو اي دوست وفا خواهم کرد

زیباترین شعرهای دنیا

دوشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۳

آره این شعر رو کسی که براش میمیرم برام نوشته

ترجیحش می دم به همه شعرای دنیا
کی میشه تو بیای از اون ور دنیا

کی میشه بیای به خونه ی ما
کی میشه روشنایی بدی به عشق شیدا
کی میشه نابود کنی این تنهاییها
کی میشه منو تو بشیم ما
کی میشه با هم بریم اونور ابرا
کی میشه عاشق بشی عاشق شیدا
کی میشه تو بیای امروز یا فردا

One two my love is only you
Three four let's go to beside star
Five six you are example of flowers
Seven eight only Krishna is best
Nine ten I write LOVE with a red pen

کریشنا جون دوست دارم
ستاره ها رو برات میارم
 
وقتی با منی همش بهاره
شیدا واست چی بیاره
 
کریشنا جونم خودت بگو
می خای برات بیارم جونمو
 
می خای بیامو بغلت کنم
هرچی عشق دارم به نامت کنم
 
چون یادم دادی عاشق باشم
همه ی وقتا به یادت باشم
 
هم تو آسمون هم تو کهکشون
هم روی زمین به یادم بمون

گفتم ... گفت

دوشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۳
استاد:کشتی ها در بندر گاه ایمن هستند، اما کشتی ها را برای بندرگاه نساخته اند.

شاگرد: شما؟

استاد: تمرین کردی؟

شاگرد: آره. ولی چه فایده این هفته تعطیله L.

شاگرد: دنبال چیزی باش که دیگران نیستند.

استاد: ارزش هر انسان به اندازه چیزهاییست که دنبال می کند.

شاگرد: اعتبارشم به کسایی که دنباله روش می شن.

شاگرد: یه چیزی بگم؟ ناراحت نشییا! همیشه سعی کن از خودت جمله قشنگ بسازی جای اینکه دکلمه کننده ی نویسنده ها باشی. چون جمله های اونا تموم می شه. اما ذهن تو همیشه و همه جا آماده ی خلاقیته! لحن نصیحت وارمو ببخش.

دوشنبه ****************************************

شاگرد: حتی روی یخ هم می شه راه رفت فقط کافیه پاتو با روشی درست بذاری. (اینم واسه اونایی که به نظر می یاد هیچ رگ خوابی ندارن.)

شاگرد: هی شمس نمی خوای جواب این پیر خسته رو بدی؟

استاد: حرکت تاریخ نتیجه توانایی های بی حدو مرز انسانهاست.

شاگرد: همینطور که من برف و می بینم تو هم میبینی؟

استاد: برای خوابیدن دیر است سحر نزدیک است.

سه شنبه *************************************

شاگرد: دنبال چی هستی؟

استاد: آزادی،...

شاگرد: بعد اینکه به دستش اوردی چی کار می کنی؟

استاد: زندگی انسان گونه.

شاگرد: با آزادیت چی کار می کنی؟

استاد: آزادی یعنی فرصت رشد کردن، انسانتر شدن.

شاگرد: پس تکامل چیه؟

استاد: تکامل راهیست از گذشته تاامروز و تا آینده، برای آزادی انسان از همه بندها.

شاگرد: پس می گی هر بچه ای که جوون امروزو پیر آینده است راه تکاملو پیموده!؟

استاد: *ارزش ها را دگرگون می کند. اما فقط به اینها ختم نمی شود.

شاگرد: من اینو ازت گرفتم اگه حال داری اونایی که نیومده رو بفرست. نه همشو. *

استاد: برای درک بهتر باید آنر از زوایای مختلف بررسی کرد.

شاگرد: دو تا سوال؟ اول دومی: ارزش چیه و کی تعیین می کنه. دوم و مهمتر. مطمئنی اگه آزادی رو پیدا کنی راه رشد و زندگی انسانی هم پیدا میکنی؟ اگه جوابش زیاده دو سری بده. اگرم خواستی جواب نده!!!

شاگرد: ما با سکوت همیشه اجازه می دیم هر برداشتی که می خوان بکنن. شب خوش

استاد: ببخشید الان نمی تونم جواب بدم.

چهارشنبه ************************************

استاد: و عشق صدای پای زنجیرهاست...

شاگرد: ولی عشق صدای پای زندگیست...

استاد: و عشق صدای پای زنجیرهاست... من سر کلاسم.

شاگرد: حتی اگه سر کلاسم باشی ولی باز هم عشق صدای پای زندگیست...

استاد: کوچکترین زندانها از آن عاشقان است.

شاگرد: و بزرگترین لحظات، لحظات عشق ورزیدن است...

استاد: و کوچکترین مغزها هم از آن عاشقان است.

شاگرد: همینطور بزرگترین دلها!

استاد: و بزرگترین رهایی ها، زخم ها،دردها، از آن عاشقانیست که معشوقانی بزرگ و بدون نقص دارند.

شاگرد: می شه عاشق و معشوقی بی نقص بود.

استاد: می شه اما نه در زندگی روزمره... بهتره بگم در یک دنیای دیگر

شاگرد: موضوع اینه که هر عاشقی معشوقشو بی نقص می بینه

استاد: ها. ها. ها. دلیلش اینه که همیشه عاشقا از معشوقا ناقص ترند.

شاگرد: یعنی میگی معشوق هرگز عاشق عاشقش نمی شه؟

قلبم تنها خرابه وجود توست

دوشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۳
 

تو رفتی ولی اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنباله شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن ، قول نمیدم اشک های تو رو پاک کنم ، منم باهات گریه میکنم . اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم . اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود توست . اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن

نرمک نرمک می رسد اینک زمستان

دوشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۳
در شبی صاف و آرام آسمان اشکبار و خونین نگاه شبانه اش رااز چشکانم می رباید
آری چه روزگار بی وفایی راستی که نباید دل به این روز و روزگار وحشی سپرد.
دلم گرفته ،
              آری دلم گرفته ولی افسوس که نمی داند برای چه !
اما آرام آرام به من می گوید که بس دلتنگ شده ام
                                                                     چقدر تنها!
چه کنم با غم خویش ؟
چگونه سبک کنم دلی که بی رمغ در این لحظات تلخ به شماره افتاده؟
اشکهای غم می بارد و میرود و لی افسوس او هرگز نمی داند . . .

یعنی میاید ؟

یکشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۲
     آقا! پس کی به سر می یاد این هجران!؟

تو میون این همه تکرار دنبال چی هستیم!؟

یکشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۲

یا شاهد

سلام خدای من!

خدایا!

تو می دونی چرا ما آدما هر روز صبح چشمامون رو باز می کنیم و می گیم الهی به امید تو!؟

تو می دونی چرا وقتی از درب خونه می ریم بیرون با شوق می گیم الهی به امید تو!؟

تو می دونی چرا هر وقت رو به قبله می کنیم خواه و ناخواه بعد نجوای با تو می گیم: السلام علیک یا حجة الله علی خلقه، السلام علیک یا ثارالله!؟

آه خدایا!

این ها رو که همه نمی گن!

اصلاً

ما دنبال چی هستیم که این همه اضطراب وجودمون رو می گیره و استرس نرسیدن رهامون نمی کنه!؟

ما برای چی هر وقت می ریم بیرون دنبال یه رود می گردیم تا کنارش بشینیم!؟

اصلاً برای چه هر بار دریا رو می بینیم با شوق می ریم تو آب و صدامون تا آسمون میره!؟

اصلاً برای چی از این همه کوه رفتن خسته نمی شیم!؟

به امید دیدن کدوم صحنه یا کدوم چهره است که دلمون نمیخواد چشمامون بسته بمونه!؟

شایدم می ترسیم از بسته بودن چشمامون!!

در این همه تکرار دنبال چی هستیم!؟

اصلاً قیافه ی همسایه هامون رو خوب نگاه کردیم که برای دیدن آدم ها به آن سوی آب ها می اندیشیم!؟

دقت کردی!

برای دیدن انبوه درخت ها و یه عالمه آب یه جا، کلی تو جاده حرکت می کنی و وقتی هم می رسی کمتر از اون همه ساعت تو راه می شینی و به دریا نگاه می کنی!

چی داره این همه آب که از بارون لذت می بری و از گفتن سبحان الله، تموم سلول های تنت آروم می گیره و احساس سبکی می کنی!؟

اصلاً چرا هر وقت خسته می شی از این همه آدم های در هم فرو رفته ی خیابان بازهم به ازدحام آدم ها پناه می بری !؟

خدایا!

چه در عرفات نهاده ای که از گرما گریزان نمی شوند این آدم ها!؟

در انتظار دیدن چه لحظه شماری می کنیم!؟ در حالی که در لحظه زندگی می کنیم و چشمامون به آینده سفید شده!

چرا این گوش ها از شنیدن این همه  کلمه های تکراری پر نمی شه و بازم اشتیاق شنیدن کلماتی درونمون شعله می کشه!؟

چرا دست ها از این همه نوشتن خسته نمی شن و ولع نوشتن درونم زبانه می کشه!؟

راستی در این همه تکرار به کجا رسیدیم که بازم دلمون می خواد تکرار بشن!؟

تکرار الحمدالله، سبحان الله، یا الله، الله اکبر،... چرا از  تکرار این ها سیر نمی شوم!؟

جز اینه که در این همه تکرار دنبال پیدا کردن خودمونیم !؟

پیدا کردن خودمون که میون این همه روزمرگی گم شدیم و داریم دنبال خودمون می گردیم...

دنبال خودمون از میون همون چیزایی که یه روز بودیم!

از میون همه ی چیزایی که پروردگارمون داره و ما نداریم! شاید هم داریم و نمی دونیم!

مثل مهربون بودن با خلق خدا، گذشتن از خطاهای اونا، دل کندن از دنیا، رحمان بودن و ستار بودن، صبور بودن و حمید بودن، سبحان بودن و عطیه بودن! بزگوار بودن و قانع بودن و...

آخ که چقدر لذت داره بندگی خدا کردن...

وگاهی بعضی هامون خودمون رو گم می کنیم ویادمون می ره که باید دنبال خودمون بگردیم، برا همینم هست که مأیوس می شیم و از تکرار ها خسته!

وگاهی چقدر فریب می خوریم و می شیم بازیچه ی این تکرارها...

بازهم باید چشمامون رو بشوییم و یه جور دیگه به این همه تکرار نگاه کنیم...

تو هر تکرار شدنی یه راه هست برای رسیدن به خود و خدا...

خدایا!

لحظه ای و آنی ما رو به حال خودمون وامگذار...

الهی آمین

یازهرا(س)  http://abd-e-bano.blogfa.com/

شهریار (انسانم آرزوست )http://shahryartanha.blogfa.com

یکشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۲
آبی رنگ تنهاییست
سرخ رنگ خشمی است فرونشسته در هیاهو
سرخابت را پس نخواهم داد
تا این چنین زیر تزویر سرخابی ها گمت نکنم

تمنا برگرفته از http://mywrites.mihanblog.com

یکشنبه ۱۳۸۵/۰۷/۰۲
ای خدا

داری صدای برده ای کز عمق شب خواند تو را

ای خدا ، من هستم آن تنهاترین

نامه ی دارم برایت

محتوایش این زمین

ننگ و کفر و جنگ و وحش و اشک و خون

کار انسانها : جنون !

پس کجایی ؟

پس کجایی ؟

تا به کی باید بمانم تا سری اینجا بیایی

پس مروت مال کیست ؟

رحمت جانانه چیست ؟

تا به کی تصویر های نا به جور قصه ی شهر شلوغ

می رود در ذهن بی تاب زمان

ای خدا

پس کو ضمانت هایمان ؟

آری ، بیا

قهری ؟ چرا ؟

با نماز مردم بی دین چرا قهری ؟

چرا با تعنه ی شیرین

چرا قهری ؟

ولی ...

آری که تو با خنده ی ناپاک نامردان چنان قهری

که آسان می شود قید تو را

از ریشه بر هم زد

خدایا آشتی !

اینبار

نباید در پس انکار ماتم زد

خدایا باز هم می خوانمت

من هستم :

آن برده !

بگویم بی پس و پرده

که من می خواهمت باز آیی از بالا

بیایی پیش ما ، اینجا

بیایی پیش ما

اینجا
ا