تا خانه ای من دوگام است
فاصله تو
تا خانه اي تو
دوگام است وچند وجب
فاصله ما ، اما
تا خانه ما
هرگز!
آره این شعر رو کسی که براش میمیرم برام نوشته
ترجیحش می دم به همه شعرای دنیا
کی میشه تو بیای از اون ور دنیا
تو رفتی ولی اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنباله شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن ، قول نمیدم اشک های تو رو پاک کنم ، منم باهات گریه میکنم . اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم . اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود توست . اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن

یا شاهد
سلام خدای من!
خدایا!
تو می دونی چرا ما آدما هر روز صبح چشمامون رو باز می کنیم و می گیم الهی به امید تو!؟
تو می دونی چرا وقتی از درب خونه می ریم بیرون با شوق می گیم الهی به امید تو!؟
تو می دونی چرا هر وقت رو به قبله می کنیم خواه و ناخواه بعد نجوای با تو می گیم: السلام علیک یا حجة الله علی خلقه، السلام علیک یا ثارالله!؟
آه خدایا!
این ها رو که همه نمی گن!
اصلاً
ما دنبال چی هستیم که این همه اضطراب وجودمون رو می گیره و استرس نرسیدن رهامون نمی کنه!؟
ما برای چی هر وقت می ریم بیرون دنبال یه رود می گردیم تا کنارش بشینیم!؟
اصلاً برای چه هر بار دریا رو می بینیم با شوق می ریم تو آب و صدامون تا آسمون میره!؟
اصلاً برای چی از این همه کوه رفتن خسته نمی شیم!؟
به امید دیدن کدوم صحنه یا کدوم چهره است که دلمون نمیخواد چشمامون بسته بمونه!؟
شایدم می ترسیم از بسته بودن چشمامون!!
در این همه تکرار دنبال چی هستیم!؟
اصلاً قیافه ی همسایه هامون رو خوب نگاه کردیم که برای دیدن آدم ها به آن سوی آب ها می اندیشیم!؟
دقت کردی!
برای دیدن انبوه درخت ها و یه عالمه آب یه جا، کلی تو جاده حرکت می کنی و وقتی هم می رسی کمتر از اون همه ساعت تو راه می شینی و به دریا نگاه می کنی!
چی داره این همه آب که از بارون لذت می بری و از گفتن سبحان الله، تموم سلول های تنت آروم می گیره و احساس سبکی می کنی!؟
اصلاً چرا هر وقت خسته می شی از این همه آدم های در هم فرو رفته ی خیابان بازهم به ازدحام آدم ها پناه می بری !؟
خدایا!
چه در عرفات نهاده ای که از گرما گریزان نمی شوند این آدم ها!؟
در انتظار دیدن چه لحظه شماری می کنیم!؟ در حالی که در لحظه زندگی می کنیم و چشمامون به آینده سفید شده!
چرا این گوش ها از شنیدن این همه کلمه های تکراری پر نمی شه و بازم اشتیاق شنیدن کلماتی درونمون شعله می کشه!؟
چرا دست ها از این همه نوشتن خسته نمی شن و ولع نوشتن درونم زبانه می کشه!؟
راستی در این همه تکرار به کجا رسیدیم که بازم دلمون می خواد تکرار بشن!؟
تکرار الحمدالله، سبحان الله، یا الله، الله اکبر،... چرا از تکرار این ها سیر نمی شوم!؟
جز اینه که در این همه تکرار دنبال پیدا کردن خودمونیم !؟
پیدا کردن خودمون که میون این همه روزمرگی گم شدیم و داریم دنبال خودمون می گردیم...
دنبال خودمون از میون همون چیزایی که یه روز بودیم!
از میون همه ی چیزایی که پروردگارمون داره و ما نداریم! شاید هم داریم و نمی دونیم!
مثل مهربون بودن با خلق خدا، گذشتن از خطاهای اونا، دل کندن از دنیا، رحمان بودن و ستار بودن، صبور بودن و حمید بودن، سبحان بودن و عطیه بودن! بزگوار بودن و قانع بودن و...
آخ که چقدر لذت داره بندگی خدا کردن...
وگاهی بعضی هامون خودمون رو گم می کنیم ویادمون می ره که باید دنبال خودمون بگردیم، برا همینم هست که مأیوس می شیم و از تکرار ها خسته!
وگاهی چقدر فریب می خوریم و می شیم بازیچه ی این تکرارها...
بازهم باید چشمامون رو بشوییم و یه جور دیگه به این همه تکرار نگاه کنیم...
تو هر تکرار شدنی یه راه هست برای رسیدن به خود و خدا...
خدایا!
لحظه ای و آنی ما رو به حال خودمون وامگذار...
الهی آمین
یازهرا(س) http://abd-e-bano.blogfa.com/
داری صدای برده ای کز عمق شب خواند تو را
ای خدا ، من هستم آن تنهاترین
نامه ی دارم برایت
محتوایش این زمین
ننگ و کفر و جنگ و وحش و اشک و خون
کار انسانها : جنون !
پس کجایی ؟
پس کجایی ؟
تا به کی باید بمانم تا سری اینجا بیایی
پس مروت مال کیست ؟
رحمت جانانه چیست ؟
تا به کی تصویر های نا به جور قصه ی شهر شلوغ
می رود در ذهن بی تاب زمان
ای خدا
پس کو ضمانت هایمان ؟
آری ، بیا
قهری ؟ چرا ؟
با نماز مردم بی دین چرا قهری ؟
چرا با تعنه ی شیرین
چرا قهری ؟
ولی ...
آری که تو با خنده ی ناپاک نامردان چنان قهری
که آسان می شود قید تو را
از ریشه بر هم زد
خدایا آشتی !
اینبار
نباید در پس انکار ماتم زد
خدایا باز هم می خوانمت
من هستم :
آن برده !
بگویم بی پس و پرده
که من می خواهمت باز آیی از بالا
بیایی پیش ما ، اینجا
بیایی پیش ما
اینجا
ا