برای تو مخاطب عزیزم که اینو میخونی :)

جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۳۰

تقریبا از سال 80 اینا هست که من این بلاگ رو دارم :)
و خب از همه چیز و همه جا داخلش نوشتم ...
صادقانه بگم ، وقتی میام که بنویسم ،
قبلش صفحه اول بلاگفا رو یک نیم نگاهی میندازم
تقریبا ژانر همه بلاگ ها مثل هم شده
شایدم بوده :دی
و جاله ژانرشون تقریبا یا شکست عشقیه
یا از این بلاگ های ارزشی طور
یا روزمره نوشت
یا کپی پست از سایت های دیگه ( مثلا علمی ، خبری طور )
اینا رونوشتم که بگم
واقعا دوست ندارم یک متن شکست احساسی طور
یا مشابه اون بنویسم
واقعا میگم :دی
اما میدونی ، ( همیشه یک اما کار دست آدم میده )
اما میدونی .... گاهی وقتا خب مینویسی ،
چون دوست داری به اشتراک بذاری
پس اینطوری میشه که شاید متن ها شبیه هم میشه :)
بگذریم
خب من به سلامتی یک قدم دیگه برداشتم به سمت 40 سالگی :)
بعلههه
و الان موزیک بی کلام بی احساس شادمهر جان عقیلی دار پلی میشه
همین ورژن جدیده که خیلی خفنه :)
و باید بگم این آروم ترین
مظلوم ترین
بی سر وصدا ترین تولد عمرم بود :دی
آره دیگه
نه که سال های قبل پر هیاهو بوده باشه
نه
اما اینطوری بگم
پارسال که این موقعه ها در غم از دست دادن مادرم بودم
و تو هم نیستی ... :)
خیلی بی معرفت تشریف داری :) بلههه :)
درسته که دوست دارم اما بذار بگم که بی معرفتی :)
حتی آقای شادمهر هم الان داره با ویلون جون میکنه
که اینو بگه ، اونم بصورت بی کلام :)
اما خب با همه اینا دوست دارم ...
اگه این متن رو میخونی بدون من هم هم تو رو میخونم :)
میام و بهت سر میزنم
هزچند از دورررر
اما خب ، دلم خوشحاله که میبینمت
همینا دیگه :)
پی نوشت :
به جای هر کدوم از :) اینا یک قطره اشک بذار مخاطب عزیزم .


چقد این آهنگ یگانه حقه :)

پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۹

اونجاش که میگه ... موند به قلبم حسترش ... بدست بیارمت ... بخوام نخوام ندارمت ...

همین دیگه :)

راستی ... متشکرم ازت ..

جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۲۳
راستی دوباره قلبم را شکستی ! ولی خب... برای بهترین روزهای عمرم وقتی هنوز مهربان بودی... متشکرم

Mystify

جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۲۳
Mystify https://codepen.io/five23/pen/vOwbPW

اما درد هم عبور میکنه و من کنارت هستم

سه شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۱۳

شاهد بودم که چگونه با اینکه نادیده میگرفتی منو

تلاش میکردم دیده بشم و به تو بگم درد هم عبور میکند

من کنارت هستم

تا حالا شده یک جا باشی و نباشی ؟

دوشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۰۵

دیروز نزدیک دو ساعت پشت در خونه وایستادم ، معلم ** ،
زنگ زدم بهت

اما خب بلاک بودم

بعد یک ساعت اول که گذشت ، به گوشی مامان زنگ زدم

اما اونم خاموش بود ...

این شد که یک ساعت دیگه هم وایستادم

در نهایت در اوج درماندگی راه افتادم و سطل شله رو گذاشتم پشت درب

نمیدونم برش داشتی یانه

نمیدونم اصلا دیدیش برش داشتی یا دیدیش انداختیش توی سطل زباله

درست مثل همون لواشک :)

تو همیشه به من ثابت کرده بودی که من

لایق هیچی نیستم :)

اینطوری شد که من اونجا بودم اما انگار نیستم .

انگار هیچ وقت وجود ندارم ...

همینا دیگه ...