جشنِ یلِ چه دایی ؟

چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۸

امروز از طرف هلدینگ جشن بزرگ یلدایی گرفتن از ساعت 14 تا 19

باورم نمیشه ، همه شرکت های زیرگروه رو تعطیل کردن !

ینی از اینا بعید بود این حرکت خب !

چرا ؟

بذارین اینطوری بگم که توی این چند روزی که به خاطر برودت هوا تعطیل رسمی اعلام شده بود ،

اینجا اینا برای ما مرخصی رد کردن

انی وی ...

خلاصه که همه رفتن جشن یلدا

اما من نرفتم

داشتم ایمیل ها مو میخوندم

مخصوصا اونایی که تو برام فرستادی

واقعا هیچ جشنی بدون تو قشنگ نیست ...

کاش میدونستی که چقدر دوستت دارم

کاش میدونستی که بعد تو چقدر تنهام :)

یلدات مبارک تی پی

من که میدونم

یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۵

یک روی میرسه که باهم اینجا زندگی کنیم ... اون زندگی رو که هیچ وقت نداشتیم ...

همه چی ...

دوشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۹

همه چی دارکه ... که این عکس لود نشده :)

بالاخره امضاش کرد ...

یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۸

دیروز ، روز عجیبی بود
کاش بودی ...
من که بهت گفته بودم این موضوع زمان می بره تا حل بشه
اما تو میگفتی چطور همه کسایی که من میشناختم خیلی زود کارشون انجام شده
بالاخره امضاش کرد
من مدت ها بود که میگفتم امضا کن
اما اون تردید داشت
ولی بالاخره دیروز امضاش کرد
و من رسما از یک کابوسی که فکر میکردم تا ابد با من همراهه ، آزاد شدم
کاش تو بودی که بهت میگفتم ، دیدی بالاخره تموم شد ...
صد حیف به صد جان که نیستی و حتی انقددد بلاکم که نمیدونم چطوری اینو بهت بگم ...
هر چی هم که بشه ، بازم دوستت دارم
هرجا که هستی ...
ای عمیق تر از جان در تن ...

فراموش نکن

یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۱

تو کتاب مردی به نام اوه، فردریک بکمن یجا میگه؛

"عشق از دست رفته هنوز هم عشق است..
فقط شکلش عوض می شود،
همین.
دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی
یا برایش غذا ببری یا موهایش را نوازش کنی و یا با او برقصی.
اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند،
حس های دیگر قدرت می یابند.
خاطرات! خاطرات شریکت می شوند.
تو آن را غذا می دهی. بغلش می کنی.
با آن می رقصی..."

میخوام بگم ، کاملا طبیعیه که دلت برای کسی که روزی دوسش داشتی تنگ بشه...
ناراحت بشی،
دلتنگ بشی...
پس فراموش نکن
اشکالی نداره به خاطر چیزی ناراحت باشی که فکر کردی قبلا فراموشش کردی♥️

مواظب خودت باش
شبت بخیر ... غمت نیز هم 🙂

باز از نو

شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۰

باز از نو گل خواهیم داد

در این جهان رنگ مرده

من هنوزم دوست دارم :)

سه شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۶

آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن‌ها بخشید

برای تو‌ نوشتم

یکشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۴

من بلد نبودم چی باید بگم.

اما دلم می‌خواست باهات حرف بزنم.

همین 🙂

کمی زیبایی ببینیم :)

شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۳

تو ... معلم خوبی بودی :)

شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۳

طعمِ تلخِ نادیده گرفته شدن را نمی دانستم

تو...

معلم خوبی بودی...

مطالب قدیمی‌تر