دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگريک پاسخ
پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بی خبريم
هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم
ما کـه محتاج نفسهـای هميـم آه چـرا؟
از کنار تـن يخ کرده هم می گذريـم
حالا كه من اسيرتم ديگه منو دوست نداري
حالا ميخواي سفر كني
بري وتنهام بذاري
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم
كه دگر بار از اين گونه خطا ها نكنم
بوسه دادي وچو برخاست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم
ارنمي توانم هميشه مال توباشم
اجازه بده گاهي زماني ازان توباشم
اگرنمي توانم گاهي زماني ازان توباشم
بگذار هروقت تومي گويي كنارتوباشم
اگرنمي توانم دوست خوب وپاك توباشم
اجازه بده دوست پست وكثيف توباشم
اگرنمي توانم عشق راستين توباشم
بگذارباعث سرگرمي توباشم
امامرا اينطوري ترك نكن
بگذار درزندگي تو,دست كم چيزي باشم
چرا دنيا نمي داند كه من غمگين ترين غمگين دنيايم
بيا اي دوست با من باش كه من تنهاترين تنهاي دنيايم
