شما زینب رونمیشناسین
راستشو بخواین من هم نمیشناسمش
یعنی گویا تا الان یکی یا دوبار که رفته بودم دنبال یک دوست مشترک مون
اون هم بوده اونجا
اما خب هیچ وقت من چشم تو چشم ندیدمش
اصلا نمیدونم چهره اش چه شکلیه
چند صباحی به خاطر مشکلات مالی همسرش و بچه هاش
بنده خدا نیاز مالی داشت و به دوست مشترکمون میگفت
که خب من تا حد توانم کمک کردم
هیچوقت مستقیم به من نگفت
هیچ وقت مستقیم ازش نپرسیدم
تنها سوالی که میکردم این بود
چه میزان نیاز داره ، تا چه زمانی میتونه برگردونه
و مهم نبود پاسخش چی باشه
اگرمبلغی بود که نداشتم از کسی قرض میگرفتم
اگر زمانی که میگفت طولانی بود ، اصلا به روش نمیاوردم
این موضوع دست کم یک سالی ادامه داشت
کم و بیش
گاهی به خودم هم سخت میگذشت اما خب برای من که تنها هستم تحمل این سختی عادی بود
مثلا یادمه یکبار مبلغی رو خواست که جور کردنش گمی سخت بود
اما جور شد
ولی خب اون ماه تا واریز حقوق بعدی واقعا سخت گذشت
بگذریم
حالا مقصودم از نوشتن این متن چی بود
من زینب رو ندیدم
نمیشناسمش
و خب جدیدا مطلع شدم از همون راوی که هر وقت زینب مشکل مالی داشت
بهش میگفت
اره ازش مطلع شدم که زینب دچار سرطان شده
سرطانی که بدخیمه
وتقریبا دو عضو حیاتی بدنش رو درگیر کرده
وقتی راوی بهم گفت
اهی کشیدم و گفتم
امیدوارم برای من دعا کنه
دختر خوبی بود
زمانش مشخص نیست
اما دیگه طولانی ترین قسمتش اونجاست که عید بعدی رو نمی بینه
آدما هیچوقت نمیدونن آخرین باری که دیگه قرار نیست از بستر بیماری
سالم بلند بشن کی هست
امیدوارم توی زندگی بعدیش
همه چیز براش قشنگ تر و عالی تر و بهتر باشه
همینا دیگه