دیروز ، روز عجیبی بود
کاش بودی ...
من که بهت گفته بودم این موضوع زمان می بره تا حل بشه
اما تو میگفتی چطور همه کسایی که من میشناختم خیلی زود کارشون انجام شده
بالاخره امضاش کرد
من مدت ها بود که میگفتم امضا کن
اما اون تردید داشت
ولی بالاخره دیروز امضاش کرد
و من رسما از یک کابوسی که فکر میکردم تا ابد با من همراهه ، آزاد شدم
کاش تو بودی که بهت میگفتم ، دیدی بالاخره تموم شد ...
صد حیف به صد جان که نیستی و حتی انقددد بلاکم که نمیدونم چطوری اینو بهت بگم ...
هر چی هم که بشه ، بازم دوستت دارم
هرجا که هستی ...
ای عمیق تر از جان در تن ...